همه در انتظار طلوع دوباره ى خورشيدند و من دلم براى مهتاب مي سوزد . 
كاش همه مي دانستند خورشيد ،
خود آن سوى زمين به تماشاى ماه نشسته است.
واله و دلداده !
در انديشه ى كسوف است تا همه ى اهل زمين ببينند ماه و خورشيد چه بيقرارند در آن قرار عاشقانه!
سپيده كه سر بزند باز روز از نو است و روزي از نو.
داستانشان چقدر شبيه ماست كه سال هاست در دَوَرانى باطل از پىِ هميم و چشم انتظار بوسيدن روى ماه در كسوفي خيال انگيز ،
كه هرگز ميسّر نشد.
باور كن كه هيچ سپيده اى طوسي تر از چشمهاى تو نيست.
و هيچ شب بويي ،
راز عبور تو از كوچه هاى شب را نگه نمي دارد.
پس چرا به جاى معبد روشن نگاهت مرا ميهمان سوت و كورهاى بي ترانه مي كني تا مات رو به پنجره بنشينم ؛
قصه ى ماه و خورشيد را دوره كنم و هر شبم را بي سرانجام تر از ديشب بدوزم به صبح...
اصلا اينها كه شب نيستند ...
فقط تاريكند همين!
و دوباره و دوباره انگار چرخ روزگار افتاده به دور هرز كه مي چرخد ولي پيش نمي رود !
وگرنه چرا من نمي رسم به تو اى آينه ى چشمهايت ،
حوضچه ى سيماب !
برگرد !
شايد اين بار خدا قصه ى تازه اى برايمان نوشته باشد!



تاريخ : چهارشنبه 10 شهریور 1395 | 09:44 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید